☼☼☼جاسـوسـان ایـرانــی☼☼☼
وبلاگ من
نویسنـــدگان :
ادیسه (167)
محمد رضا (43)
امیر (31)
موضــــوع ها :
عمومي (191)
ویروس ها (1)
یاهو (18)
هک یاهو (2)
سورس ویروسها (0)
قالب ها (0)
spy ware (1)
پروکسی شکن (1)
دانلود (6)
آموزش PHP (2)
تاریخچه (2)
کدهای جاوا (6)
ماهواره (1)
خبر (8)
موزیک (2)
شبکه (0)
آرشیـــو :
مهر 1385 (5)
اردیبهشت 1385 (2)
فروردین 1385 (2)
اسفند 1384 (5)
بهمن 1384 (7)
دی 1384 (9)
آذر 1384 (8)
آبان 1384 (11)
مهر 1384 (5)
شهریور 1384 (18)
مرداد 1384 (36)
تیر 1384 (133)
لینكدونی :
قشنگ ترین وبلاگ دنیا
ستاره هایم((حتما ببینید))
دنیای دانلود
من و تنهایی
سرزمین دانلود.دنیای دانلود
.:| Lets Get Together |:.
امپراطور متال
گروه اریا
فیلتر شکن خیلی قوی
تایماز
پسر مغرور
arasoft
R.T.C
آموزش
اینترنت رایگان
آرشیو لینكدونی
لینكستان :
پشت فیلتر Gazzag برای وارد شدن به سایت
پشت فیلتر Orkut برای وارد شدن به سایت
جسنجو :
خبرنامه :
نظر سنجی :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
عموی بابام

زندگینامه نادرپور
نادرپور در سال 1308 در تهران زاده شد دبستان و دبیرستان در تهران را پایان برد و در 1328 برای آموزش ادبیات فرانسه به پاریس رفت پس از چند سال به تهران بازگشت در 1343 رهسپار ایتالیا شد و پس از آموختن زبان ایتالیایی برای بار دوم به فرانسه عزیمت کرد و پس از 3 سال اقامت در این 2 کشور باز به ایران آمد در 1350 باز هم به ایتالیا و فرانسه رفت و برگشت سالها در اداره کل هنرهای زیبا کار میکرد از سال 1351 سرپرستی گروه ادب و هنر امروز را در سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران به عهده داشت
از آسمان تا ریسمان
درخت معجزه خشکیده ست
و کیمیای زمان ، آتش نبوت را
بدل به خون و طلا کرده ست
و رنگ خون و طلا ، بوی کشتزاران را
زیاد بدبده
های ترانه خوان برده ست
و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست
و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوی ها همه در سیر بی تفاوت خویش
به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند
و کوچه ها همه در رفتن مداومشان
به نا امیدی بن بست ها یقین دارند
پرنده ها دیگر از گوشت نیستند
پرنده ها همه از وحشتند و از پولاد
و فضله هاشان از آفت است و از آتش
اگر به شهر فرو ریزد
دهان به قهقهه ی مرگ می گشاید شهر
و در فضایش ، چتری سیاه می روید
و مادرانش ، فرزند کور می زایند
و دخترانش ، گیسو به خاک می ریزند
و عابرانش ، در نور تند
می سوزند
و پوست هاشان ، از دوش اسکلت هاشان
فراخ تر ز شنل ها به زیر می افتد
و نقش سایه ی آنان به سنگ می ماند
اگر به دشت فرود آید
جنین گندم در بطن خاک می گندد
و تخم میوه بدل می شود به دانه ی زهذ
و گل به یاد نمی آورد که سبزه کجاست
اگر
در آب فروافتد
نژاد ماهی ، راهی به خاک می جوید
و خاک ، دایه ی نامهربانتر از دریاست
زمین ، سقوطش را هر شب به خواب می بیند
و بیم مردن ، عشق بزرگ آدم را
به عقل مور بدل کرده ست
که زندگی را در زیر خاک می جوید
و خانه هایی در زیر خاک می سازد
چه
روزگار غریبی
برادری ، سختی بیش نیست
و معنی لغت آشتی ، شبیخون است
پسر به خون پدرتشنه ست
و رودها همه از لاشه ها گرانبارند
و دام ماهی صیادها پر از خون است
پیام دست ، نوازش نیست
و پنجه های جوان ، دیگر
به روی ساقه ی نالان نی نمی لغزند
به روی لوله ی سرد تفنگ می لغزند
و آنکه سایه ی دیوار ، خوابگاهش بود
به خشت سینه ی دیوار می فشارد پشت
و برق خنده ی تیر
نگاه خیره ی او را جواب می گوید
و او ، دوباره در آغوش سایه می خوابد
چه روزگار غریبی
سحر ، پیمبر اندوه است
و شب ، مفسر
نومیدی
و روشنایی در فکر رهنمایی نیست
شعاع آینه ها ، چشم کاکلی ها را
به سوی کوری جاوید رهنمون شده است
و مرد مار گزیده
ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد
که ریسمان ، مار است و مار ، رشته ی دار
و دار ، نقطه ی اوجی است
که آسمان را با ریسمان گره
زده است
و آسمان ، همه در خواب ودار ، بیدار است
کسی به فکر رهایی نیست
دریچه های جهان ، بسته ست
و چشم ها همه از روشنی هراسانند
زمین ، شکوه کریمانیه ی بهارش را
ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد
و آسمان ، شب صاف ستارگانش را
نثار خاک دگر
کرده ست
ایا سروش سحرگاهان
تو روشنی را جاری کن
تو با درختان ، غمخوار و مهربان می باش
تو رودها را جرأت ده
که دل به گرمی خورشید ، بسپرند
تو کوچه ها را همت ده
که از سیاهی بن بست بگذرند
تو قلب ها را چندان بزرگواری بخش
که تا چراغ حقیقت را
دوباره در شب ناباوری برافروزند
تو دست ها را آن مایه هوشیاری بخش
که دوستی را از برگ ها بیاموزند
تو ، ای نسیم ، نسیم ای نسیم بخشایش
به ما بوز که گنهکاریم
به ما بوز که گرفتاریم
یاد تو
دیشب ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت دق مرگم می کرد
وابسته گی ام را به تو عادت کردم
در داد گه عشق کنم از تو شکایت به خدایت
گویم که مرا کشت دو چشمان سیاهت

امشب باز بی تابم باز می خواهم که بخوانم که بمانم
برای تو می خواهم که بدونی که بمونی برای من
اما ... فاصله ها زیاد شده دوستت دارم ، دوستم داری می دانم اما... فاصله ها زیاد شده من عاشقم اما تو عاشق من نباش عاشقم نباش ، دوستم داشته باش ، بمون ، بخون من فقط عاشقم! اما باز زیر لب می گویم ... فاصله ها فاصله ها زیاد شده ... ، من نمی دانم فاصله ها از جان ما چه می خواهند؟

هیچ چیز سختر از انتظار نیست
آن هم انتظار برای لحظه ای که یک آشنا صدایت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد
اما هر چقدر هم که انتظار سخت باشد به آن لحظه ی زیبا می ارزد
پس انتظار می کشم تا آن لحظه ی زیبا نصیبم شود
When I hear somebody sigh, "Life is hard", I am always tempted to ask, "Compared to what?"
Sydney J. Harris
هر وقت میشنوم كه كسی با افسوس میگوید: «زندگی سخت است»، دلم میخواهد از او بپرسم: «در مقایسه با چی؟»
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند , یک اسکناس بیست دلاری از جیبش بیرون آورد و پرسید : چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟
دست همه حاضران بالا رفت .
سخنران گفت : بسیار خوب , من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم .
و سپس در برابر نگاه های متعجب , اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید : چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟
و باز دستهای حاضران بالا رفت .
این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید . بعد اسکناس را برداشت و پرسید : خب , حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟
و باز دست همه بالا رفت . سخنران گفت : دوستان , با این بلاهایی که من سر این اسکناس آوردم , از ارزش اسکناس چیزی کم نشده است و همه شما خواهان آن هستید .
و ادامه داد ک در زندگی واقعی هم همین طور است , ما در بسیاری از موارد با تصمیماتی که می گیریم یا مشکلاتی که روبرو می شویم , خم می شویم , مچاله می شویم , خاک آلوده می شویم و احساس می کنیم دیگر پشیزی ارزش نداریم , ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده , هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند , آدم پر ارزشی هستیم .
سلام سالار دلم برات تنگ شده بود
کجایی سالار همین کنارا ولی به ما سر نمیزنی بابا تو دیگه کی هستی
یه تریپایی بیای پیش ما بد نمیگذره خونه ما درسته آب برق نداره ولی یه لقمه نون و بوقلمون توش پیدا میشه
ردیف باش پسر کجای کاری.خودت میدونی بد رقم خاطرتو میخوام خرابتم داغونتم یادمه تو هرچی تمامیت داشتی. یه سلامتی میزدی هزارتا نوش پشتبند داشت . حالا کجایی . تویه خرابه نشستی خز بازی راه انداختی . سالار .
اون سگ لرزه ی شبونتو یادته . عجب شبایی بود . نوید دلم برات خیلی تنگیده شده.نویدم از اراجیف و یاوه گویی بگذریم منتظرتم دلم برات تنگ شد برای اون نوید بی دغدغه

آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی به خـــدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد شـــوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است فـکربکن گریه چه زیباست بخند

اشكی كه بیصداست پشتی كه بی پناسـت
دستی كه بسته است پایی كه خسته اسـت
دل را كه عاشق اسـت حرفی كه صادق است
شعری كه بیبهاسـت شرمی كه آشناســت
دارایـــــــی من اســت ارزانــــی شــماســت
امروز در بزرگراه آل احمد بین کارگر و کردستان دیدم یک تابلو علم کرده اند «باشگاه وبلاگنویسان تهران» بالایش هم نوشته بودند وزارت فنآوری. بعد از کمی گوگلیدن این خبر یافت شد.
اکتشافات امروز بنده منحصر به مورد فوق نبود. جایی خواندم جمهوری تاتارستان و کمی کنجکاو شدم ببینم این چه صیغهای است که تا امروز نامش را نشنیده بودم. معلوم شد یکی از جمهوریهای روسیه است و پایتختش شهر قازان است. این لینک صفحهاش در پایگاه اطلاعرسانی فرهنگی ایران و روسیه و این هم توضیحاتی در ویکی. این عکس مزارع گندم حومه قازان از Encarta برداشته شده است که هنوز برای من عزیزتر از ویکی است، فرهنگنامه باید مولتیمدیا باشد

عشق یعنی ؟؟؟
عشق یعنی ... دفتر تلفن محرمانه نداشته باشی
عشق یعنی ... مجبور نباشی تنهایی غذا بخوری.
عشق یعنی ... رازی بین من و تو.
عشق یعنی ... آرزوهاتون رو به همدیگه بگین.
عشق یعنی ... یه كیك خونگی برای تولدش.
عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم.
عشق یعنی ... كسی كه دلتو می بره.
عشق یعنی ... بعضی وقتا اشك زیاد ریختن.
عشق یعنی ... همین كنار هم بودن.
عشق یعنی ... همون نیرویی كه توی فضا می چرخه.
عشق یعنی ... احساس فوق العاده ای كه همه جا دور و برت هست.
عشق یعنی ... آدم احساس كنه زمین زیر پاش نیس.
عشق یعنی ... ضربه فنی شدن.
عشق یعنی ... كاری كنی كه جز عشق تو هیچی نبینه.
عشق یعنی ... این فكر كه چقدر خوبه اون تو رو بخواد.
عشق یعنی ... قشنگ ترین لباستو براش بپوشی.
عشق یعنی ... ترانه ای كه تو رو به یاد اون میندازه.
عشق یعنی ... بذاری از خودش تعریف كنه.
عشق یعنی ... منتظر تلفنش باشی.
عشق یعنی ... بدونی واسه تولدش چه هدیه ای دوست داره.
عشق یعنی ... دیدن خوشحالیش.
عشق یعنی ... با نگاهت اونو به خودت جذب كنی.
عشق یعنی ... غرورشو جریحه دار نكنی.
عشق یعنی ... سلیقه شو مسخره نكنی.
عشق یعنی ... فكر نكنی مجبوره تا ابد با تو بمونه.
عشق یعنی ... وقتی فقط دیدنش كافیه تا تو رو از خود بی خود كنه.
عشق یعنی ... لباسی رو كه برات خریده بپوشی.
عشق یعنی ... زیر نور مهتاب براش شعر بخونی.
عشق یعنی ... وقتی خوابه تماشاش كنی.
عشق یعنی ... بدون اون انگار تو بیابون سر گردونی.
عشق یعنی ... دلشو نشكنی.
عشق یعنی ... وقتی اونو می بینی داغ كنی.
عشق یعنی ... واسه ش آواز عاشقانه بخونی.
عشق یعنی ... مرتب ببریش بیرون.
عشق یعنی ... بهش بگی بدون آرایش هم قشنگه.
عشق یعنی ... نقطه ضعفاشو بشناسی.
عشق یعنی ... ستارهء محبوبش باشی.
از برای خاطر اغیار خوارم می کنی من چه کردم کاینچنین بی اعتبارم می کنی
روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو گر بگویم گریه ها بر روزگارم می کنی
گر نمی ایم به سوی بزمت از شرمندگیست زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می کنی
گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار ای که منع گریه ءبی اختیارم می کنی

یه باد سرد خسته یه حنجرهء بسته
یه پنجره یه پیچک یه شاخه گل ِ میخک
گل ها همه یخ زدند بغزها همه حرف زدند
پرنده ها پریدن دیوونه ها خندیدند
پَریدَن و پَریدَن به دیوونه خندیدند
دیوونه ماتم گرفت ستاره هم غم گرفت
دیوونه هم خَندیدِش پَرَندِه باز لَرزیدِش
لَرزه به تَن افتاده حادثه باز رٌخ داده
یه حادثه یه رویاء یه پرنده یه دنیا
دنیای ما ویرونَست پرنده هم دیوونَست
باز بارون غم زَدِه پرندِه ماتم زَدِه
دیوونه باز می خَندِه سَردِ زندِگی سَردِه